close
تبلیغات در اینترنت
چگونگی خلیفه شدن ابوبکر و عدم وجود نصی از پیامبر (ص) مبنی خلافت «ابوبکر» !
چگونگی خلیفه شدن ابوبکر و عدم وجود نصی از پیامبر (ص) مبنی خلافت «ابوبکر» !

# چگونگی خلیفه شدن ابوبکر

# عدم وجود نصی از پیامبر (ص)  مبنی خلافت «ابوبکر» !

(اثبات از کتب اهل سنت)


در مسئله وجود و عدم وجود نص بر خلافت «ابوبکر»، ما نصوص صریحی از بزرگان اهل سنت داریم، که به صراحت اعتراف کرده اند که نصی بر خلافت ابوبکر وجود ندارد:


اعتراف «سعد الدین تفتازانی» بر عدم وجود هیچ نصی مبنی بر خلافت ابوبکر

جناب «تفتازانی»، از بزرگان علم کلام اهل سنت، به صراحت اعتراف می کند که:

«و النص منتف في حق أبي بكر.»

درباره خلافت ابوبکر ما نصی از پیامبر نداریم.

شرح المقاصد فی علم الکلام، سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله التفتازاني، ج 2، ص 281 دار النشر: دار المعارف النعمانية - باكستان - 1401هـ - 1981م ، الطبعة: الأولى


اعتراف «ابن کثیر دمشقی» بر عدم وجود هیچ نصی مبنی بر خلافت ابوبکر

«ابن کثیر» دمشقی سلفی، در یک اعتراف صریح می نویسد:

«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ لَمْ يَنُصَّ عَلَى الْخِلَافَةِ عَيْنًا لِأَحَدٍ مِنَ النَّاس، لَا لِأَبِي بَكْرٍ كَمَا قَدْ زَعَمَهُ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ السُّنَّةِ، وَلَا لَعَلِّي كما يقوله طائفة من الرَّافِضَةِ.»

پیغمبر اکرم بر خلافت هیچ کسی از مردم تصریح نکرده است. نه برای ابوبکر؛ آن چنانی که گروهی از اهل سنت معتقدند و نه برای علی؛ آن چنانی که برخی از شیعیان می گویند.

ابن كثير دمشقي، اسماعيل بن عمر (م 774)، البداية و النهاية، ج 8، فَصْلُ إِجْمَاعِ الصَّحَابَةِ عَلَى تَقْدِيمِ أَبِي بَكْرٍ، ص 94، تحقيق: عبد الله بن عبد المحسن التركي، دار هجر للطباعة و النشر و التوزيع و الإعلان، چاپ اوّل، 1418 هـ.ق.

این دو اعتراف از علمای بزرگ اهل سنت، دلیل روشنی است بر این که ما هیچ نصی بر خلافت «ابوبکر» نداریم.


اعتراف «عمر بن خطاب» بر اینکه ابوبکر توسط پیامبر انتخاب نشد

و از همه اینها مهمتر، اعتراف خلیفه دوم است بر عدم وجود نصی بر خلافت ابوبکر، آنجا که وقتی از وی در آخرین لحظات عمرش، می خواهند که خلیفه معین کند؛ می گوید:

«إِنْ أَسْتَخْلِفْ فَقَدْ اسْتَخْلَفَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي أَبُوبَكْرٍ وَ إِنْ أَتْرُكْ فَقَدْ تَرَكَ مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي رَسُولُ اللَّهِ.»

اگر خلیفه معین کنم، به روش ابوبکر که بهتر از من بود و خلیفه تعیین کرد، عمل کرده ام. و اگر خلیفه معین نکنم، به روش پیغمبر که از من بهتر بود، و خلیفه معین نکرد، عمل نموده ام!

صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، ج 6، ص 2638، كِتَابُ الأَحْكَامِ، باب الإستخلاف، ح 6792، دار النشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

اهل سنت اگر پنجاه روایت هم بیاورند، با نص جلی، یا با نص خفی؛ ما می گوئیم که جناب خلیفه دوم، یا راست می گوید یا دروغ می گوید. اگر راست می گوید تمام ادلّه شما بر باد است. و اگر دروغ می گوید، آدمی که دروغگو باشد، شایسته خلافت نیست! زیرا خود علمای اهل سنت تصریح دارند که خلیفه مسلمین، نه تنها باید عادل باشد، بلکه باید أعدل اهل زمانش باشد.

جناب قوشجی در «شرح تجرید الأعتقاد» می گوید، خلیفه مسلمین سه شرط دارد: اعلم اهل زمان خودش باشد، اشجع اهل زمان باشد، اعدل اهل زمان باشد. اگر یک خلیفه دروغ بگوید، چگونه می خواهد اسلام را در جامعه پیاده کند؟ چگونه می خواهد حق مظلوم را از ظالم بگیرد؟چگونه می خواهد عدالت را رعایت کند؟

پس بنابر  آنچه گفته شد، آقایان اهل سنت، هیچ نصی برای خلافت «ابوبکر» ندارند.


آیا اجماعی بر خلافت «ابوبکر» منعقد شده بود!؟

این آقایان می گویند: درست است که ما نصی بر خلافت «ابوبکر» نداریم، ولی اجماع بر خلافتش داریم! یعنی بعد از نبی مکرم، صحابه ایشان جمع شدند، و آقای ابوبکر را به خلافت برگزیدند! و پیغمبر هم که فرموده است:

«إِنَّ أُمَّتِي لا تَجْتَمِعُ عَلَى ضَلَالَةٍ»

همانا امت من بر گمراهی جمع نمی شوند.

سنن ابن ماجه، ج2، ص 1303، باب سواد الأعظم، ح 3950

قرآن کریم هم که می فرماید:

«وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيراً»

هر کس که بعد از آشکار شدن هدایت برای او، با پیامبر مخالفت کند و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او را به همان سو که می رود می بریم و به دوزخ داخل می کنیم و چه بد فرجامی است.

(نساء/115)


شواهدی صریح، بر عدم وجود اجماع بر خلافت ابوبکر!

این ادعای وجود اجماع مسلمین، بر خلافت «ابوبکر»، در حالی است که شواهد گوناگونی وجود دارد که نشان می دهد هیچگونه اجماعی بر خلافت ابوبکر وجود نداشت است:


اعتراف جناب «عمر بن خطاب» بر شر و نسنجیده بودن بیعت با ابوبکر

جناب خلیفه دوم، عمر بن خطاب به صراحت اعلام می کند که بیعت با ابوبکر، امری ناگهانی و نسنجیده بود:

«إِنَّمَا كَانَتْ بَيْعَةُ أَبِي بَكْرٍ فَلْتَةً وَ تَمَّتْ، أَلاَ وَ إِنَّهَا قَدْ كَانَتْ كَذَلِكَ، وَلَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا»

بیعت با ابوبکر کار نسنجیده بود و تمام شد. و خداوند ما را از شرش حفظ کرد.

صحيح البخارى، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، ج6، ص 2505، کتاب الحدود، بَابُ رَجْمِ الحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ، ح 6442؛ دار النشر: دار ابن كثير اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

اگر واقعاً شورایی در کار بود و یا اجماعی در کار بود، چرا آقای «عمر» از بیعت با ابوبکر، تعبیر میکند به «فَلْتَةً»؛ «فلته» یعنی یک  کار بی تدبیر و ناگهانی. یک کار بی حساب و کتاب. به اعتراف آقای «عمر» بیعت با «ابوبکر»، کاری بود که شرخیز است، دردسر ساز است، لذا می گوید: «وَ لَكِنَّ اللَّهَ وَقَى شَرَّهَا»!!

البته آقای «شيخ محمد مرعي الأمين الأنطاكي»، متوفى 1383 هـ‍ ق؛ قاضی القضات «سوریه»، بعد از آنکه در سن شصد، هفتاد سالگی شیعه شد، و با شیعه شدن ایشان و برادرش، دهها هزار نفر در «سوریه» شیعه شدند؛ می گوید که این شر، هرگز حفظ نشد:

«لاوالله ما وقى الله شرها، بل ما زال شررها يلتهب، و ضررها مستمر إلى الأبد»

نه به خدا قسم، خداوند شرش را حفظ نکرد. بلکه شرش و ضررش تا ابد استمرار دارد.

لماذا اخترت مذهب الشيعة، ص 414


اعتراف «قرطبی» از ائمه تفسیر اهل سنت

آقای «قرطبى» که از ائمه تفسیر اهل سنت است متوفی 671 قمری، می گوید:

« فَإِنْ عَقَدَهَا وَاحِدٌ مِنْ أَهْلِ الْحَلِّ وَالْعَقْدِ فَذَلِكَ ثَابِتٌ وَ يَلْزَمُ الْغَيْرُ فِعْلَهُ، خِلَافًا لِبَعْضِ النَّاسِ حَيْثُ قَالَ: لَا تَنْعَقِدُ إِلَّا بِجَمَاعَةٍ مِنْ أَهْلِ الْحَلِّ وَ الْعَقْدِ وَ دَلِيلُنَا أَنَّ عُمَرَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَقَدَ الْبَيْعَةَ لِأَبِي بَكْرٍ وَ لَمْ يُنْكِرْ أَحَدٌ مِنَ الصَّحَابَةِ ذَلِكَ»

اگر یک نفر از اهل حل و عقد، کسی را به عنوان خلیفه معین کند، خلافت او ثابت می شود. بر خلاف بعضی از مردم که گفته اند خلافت، فقط به وسیله جماعتی از اهل حل و عقد حاصل می شود. دلیل ما بر انعقاد خلافت با یک نفر از اهل حل و عقد، فعل عمر است، که خودش خلافت را برای ابوبکر منعقد ساخت. و هیچ یک از صحابه خلافت ابوبکر را انکار نکردند.

تفسير القرطبي، ج1، ص  269؛ دارالنشر: دارالشعب، القاهره

این که «قرطبی» می گوید: «عمر» به تنهایی خلافت «ابوبکر» را منعقد کرد، یک اعتراف است. ولی این که می گوید: هیچ یک از صحابه مخالفت نکردند، یک ادعاست که دلیل می خواهد و آقای قرطبی هم دلیلی نمی آورد.


مخالفت حضرت علی (ع) و زبیر و تمامی انصار با خلافت ابوبکر

جناب خلیفه دوم، در یک اعترافی آشکار، اعلام می کند که نه تنها اجماعی بر خلافت ابوبکر در کار نبوده است، بلکه بسیاری از بزرگان مسلمین، با این بیعت مخالفت نیز کردند:

«أَنَّ الأَنْصَارَ خَالَفُونَا وَاجْتَمَعُوا بِأَسْرِهِمْ فِي سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ، وَخَالَفَ عَنَّا عَلِيٌّ وَ الزُّبَيْرُ وَ مَنْ مَعَهُمَا... »

انصار با ما مخالفت کردند. و همه آنها در سقیفه بنی ساعده جمع شدند. و علی و زبیر و کسانی که با آن دو بودند هم، با ما مخالفت کردند.

صحيح البخارى، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، ج6، ص 2505، کتاب الحدود، بَابُ رَجْمِ الحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ، ح 6442؛ دار النشر: دار ابن كثير اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

شما می گوئید بر خلافت ابوبکر، اجماع بوده! این چه اجماعی است که نه انصار در آن است نه امیرالمؤمنین و نه زبیر، و نه کسانی که با علی و زبیر بودند. به اعتراف «عمر»، دهها نفر از بنی هاشم با خلافت ابوبکر مخالفت کردند. این چه اجماعی است که شکل گرفت!؟

«ابن حزم آندلسی» درباره اجماع بدون حضور امیرالمؤمین، تعبیر جالبی دارد و می گوید:

«وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ إجْمَاعٍ يَخْرُجُ عَنْهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَمَنْ بِحَضْرَتِهِ مِنْ الصَّحَابَةِ»

خدا لعنت کند آن اجماعی را که علی بن ابیطالب و صحابه همراه او، از آن اجماع بیرون بیاید.

المحلى، ج 9، ص 345؛ دار النشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي


مخالفت بنی امیه و بنی هاشم با خلافت ابوبکر

«ابن تیمیه» متوفای 748 قمری می گوید:

«وكان أكثر بني عبد مناف ـ من بني أمية وبني هاشم و غيرهم ـ لهم ميل قوي إلى عليّ بن أبي طالب يختارون ولايته.»

اکثر فرزندان عبد مناف، از بنی امیه و بنی هاشم و دیگران؛ تمایل زیادی به علی بن ابی طالب داشتند و ولایت او را برگزیده بودند.

منهاج السنة النبوية، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني، ج 7، ص 49، دار النشر: مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة: الأولى ، تحقيق: د. محمد رشاد سالم


انصار : فقط با علی (ع) بیعت می کنیم

«ابن الأثير» در زمینه مخالفت انصار با خلافت ابوبکر می گوید:

«فقالت الأنصار أو بعض الأنصار: لانبايع إلاّ عليّاً»

تمام انصار یا بعضی از آنها گفتند که ما فقط با علی بیعت می کنیم.

الكامل فی التاریخ، ج 2، ص 189؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ ، الطبعة: ط2، تحقيق: عبد الله القاضي؛ تاريخ الطبري، ج2، ص233؛ دارالنشر: دار الکتب العلمیه- بیروت


اعتراف صحیح بخاری به بیعت نکردن حضرت زهرا و حضرت علی با ابوبکر

جناب «عایشه» دختر ابوبکر هم می گوید:

«وَ عَاشَتْ فَاطِمَةُ بَعْدَ النَّبِيِّ سِتَّةَ أَشْهُر... وَ لَمْ يَكُنْ علي يُبَايِعُ تِلْكَ الأَشْهُرَ.»

و فاطمه بعد از پیغمبر، شش ماه زندگی کرد. و در این شش ماه علی با ابوبکر بیعت نکرد.

صحیح البخاری، ج 4، ص 1549، ح 3998؛ دار النشر: دار ابن كثير- اليمامة - بيروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

همانگونه که گفتیم «ابن حزم آندلسی» هم در اجماعی که امیرالمؤمنین مخالف آن اجماع باشد می گوید:

«ولعنة اللّه على كلّ إجماع يخرج عنه على بن أبى طالب و من بحضرته من الصحابة»

خدا لعنت کند آن اجماعی را که علی بن ابیطالب و صحابه همراه او، از آن اجماع بیرون بیاید.

المحلى، ج 9، ص 345؛ دار النشر: دار الآفاق الجديدة - بيروت، تحقيق: لجنة إحياء التراث العربي


آیا ابوبکر به جای پیامبر نماز خوانده و این نماز دلیل بر خلافت اوست؟

از مهمترین و اساسی ترین دلائل اهل سنت بر خلافت «ابوبکر»، این است که می گویند پیغمبر، در اواخر عمر شریف خود، ابوبکر را برای نماز به جای خود فرستاد. و این دلیل محکمی است بر اینکه او لیاقت جانشینی پیامبر را داشته است!! لذا قول «عایشه» دختر ابوبکر، نقل می کنند که گفته است:

«أَنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ، قَالَ لَهَا: مُرِي أَبَا بَكْرٍ يُصَلِّي بِالنَّاسِ»

همانا پیغمبر گفت به ابوبکر بگوئید برای مردم نماز بخواند.

صحیح البخاری، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري، ج 3، ص 1238، ح3204، دار النشر: دار ابن كثير- اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

می گویند که اگر «علی» افضل بود، پیغمبر او را برای نماز می فرستاد. اگر کسی غیر از «ابوبکر» افضل بود، پیغمبر او را برای نماز به جای خودش انتخاب می کرد! در حقیقت پیغمبر با این کارش به مردم فهماند که آن کسی که صلاحیت امامت را دارد، ابوبکر است. وقتی ابوبکر در مسائل دینی ما امام است، در مسائل دنیوی به طریق اولی صلاحیت امامت دارد!

===========

«ابوبکر»، امام جماعتی که به پیغمبر اقتدا کرده بود!!

این ادعای امامت ابوبکر به جای پیامبر، در حالی مطرح می شود که طبق یک نقل عجیب و غریب «بخاری»، جناب ابوبکر امام جماعت مردم بود، و خود ابوبکر در همان نماز جماعت، به نماز پیامبر اقتدا کرده بود!!!

«بخاری» نقل می کند که:

«فَكَانَ أبوبَكْرٍ يُصَلِّي قَائِمًا و كان رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يُصَلِّي قَاعِدًا يَقْتَدِي أبوبَكْرٍ بِصَلَاةِ رسول اللَّهِ وَ النَّاسُ مُقْتَدُونَ بِصَلَاةِ أبي بَكْرٍ»

پیغمبر وقتی رفت به مسجد نشسته نماز می خواند، و ابوبکر ایستاده نماز می خواند. ابوبکر به نماز پیغمبر اقتدا کرده بود و مردم به نماز ابوبکر اقتدا کرده بودند!

صحيح البخاري، ج1، ص 251، كِتَابُ الأَذَانِ، بَابُ الرَّجُلُ يَأْتَمُّ بِالإِمَامِ وَيَأْتَمُّ النَّاسُ بِالْمَأْمُومِ، ح 681؛ دار النشر: دار ابن كثير- اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا

این گونه نماز جماعت، از عجائب روزگار است. نماز جماعتی عجیب و غریب! یک نماز جماعت با دو امام جماعت. پیغمبر، امام جماعت مخصوص ابوبکر؛ و ابوبکر، امام جماعت برای دیگر صحابه!

حال باید گفت که نماز پیغمبر یا درست است یا باطل! اگر باطل است، نماز ابوبکر که به پیغمبر اقتدا کرده هم، باطل است. و اگر درست است، و نماز ابوبکر هم درست است، چرا صحابه به پیغمبر اقتدا نکردند؟

===========

«ابوبکر» مکبّر بود، نه امام جماعت!!

«بخاری» در یک روایتی جالب نقل می کند که اصلاً جناب «ابوبکر» در نمازی که اهل سنت معتقد هستند رفت تا به جای پیغمبر نماز بخواند، مکبّر بوده است:

«وَأَبُوبَكْر يُسْمِعُ النَّاسَ التَّكْبِيرَ»

ابوبکر مکبر نماز بوده است.

صحيح البخاري، ج1، ص 251، كِتَابُ الأَذَانِ، بَابُ مَنْ أَسْمَعَ النَّاسَ تَكْبِيرَ الإِمَامِ، ح 680؛ دار النشر: دار ابن كثير- اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا


توسل به زور برای به خلافت رساندن «ابوبکر»!!

ما وقتی تاریخ را کمی به عقب ورق می زنیم، می بینیم که درباره خلافت ابوبکر، نه تنها نصی از پیغمبر وجود نداشته است، و نه تنها اجماعی از مسلمین بر بیعت با ابوبکر در کار نبوده است؛ بلکه به عکس، مردم هیچ اراده و اختیاری در این زمینه نداشتند و با زور و تهدید، با ابوبکر بیعت کردند!! در زمینه بیعت گرفتن از مردم برای ابوبکر، مصادیقی از استفاده از زور و تهدید و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم، در تاریخ ثبت شده است که نمونه هایی را ذکر می کنیم:

«عمر بن خطاب» و ايجاد ترس در میان مردم:

بخاری از قول «عایشه» نقل کرده است:

«لَقَدْ خَوَّفَ عُمَرُ النَّاسَ، وَ إِنَّ فِيهِمْ لَنِفَاقًا»

یقیناً عمر، مردم را ترساند و مردم منافق شده بودند.

صحیح البخاری، ج3، ص 1341، كتاب أصحاب النبي، بَابُ قَوْلِ النَّبِيِّ: «لَوْ كُنْتُ مُتَّخِذًا خَلِيلًا»، ح 3467؛ دار النشر: دار ابن كثير- اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا 


توسل به زور  و وادار ساختن مردم به بیعت:

«ابن ابی الحدید» از «براء بن عازب» نقل می کند:

«فلمّا قبض رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم... فكنت أتردّد إلى بنى هاشم وهم عند النبى صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم فى الحجرة... واذا أنا بأبى بكر قد أقبل و معه عمر و أبو عبيدة و جماعة من أصحاب السقيفة و هم محتجزون بالأَزْرِ الصنعانيّة لايمرّون بأحد الاّ خبطوه. قدّموه فمدّوا يده فمسحوها على يد أبي بكر يبايعه شاء ذلك أو أبى»

وقتی که پیغمبر از دنیا رفت، من در بین بنی هاشم رفت و آمد می کردم، آنها کنار جنازه پیغمبر در درون حجره بودند، در این هنگام من با ابوبکر مواجه شدم، در حالی کنارش عمر و ابوعبیده و عده ای دیگر از یاران سقیفه حضور داشتند، اینها با خودشان چوبهای صنعانی داشتند و به هر کس که می رسیدند، با این چوبها می زدند، آنها را می گرفتند، دستشان را می گرفتند و بر روی دست ابوبکر می کشیدند. تا با او بیعت کند. چه بخواهد و چه نخواهد.

شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد: ج1، ص 137؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م، الطبعة : الأولى، تحقيق: محمد عبد الكريم النمري؛ نثر الدر، ج1، ص 278؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1424 هـ - 2004 م الطبعة : الأولى، تحقيق : خالد عبد الغني محفوظ


استفاده از چماق به دستان براي بیعت:

مرحوم «شیخ مفید» در کتاب «الجمل»، روایتی را از «محمدبن اسحاق کلبی» که از مورخین نامی اهل سنت است، نقل می کند:

«كان جماعة من الاعراب قد دخلوا المدينة ليتماروا منها ... فأنفذ إليهم عمر واستدعاهم وقال لهم خذوا بالحظ من المعونة على بيعة خليفة رسول اللّه واخرجوا إلى الناس واحشروهم ليبايعوا فمن امتنع فاضربوا رأسه وجبينه ... وأخذوا بأيديهم الخشب وخرجوا حتى خبطوا الناس خبطا وجاؤا بهم مكرهين إلى البيعة.»

گروهی از مردم وارد مدینه شدند تا آذوقه ای برای خود تهیه کنند، عمر این گروه را احضار کرد و از آنها خواست تا کمک کنند که مردم با ابوبکر بیعت کنند. عمر به آنها گفت: هر چه قدر آذوقه بخواهید من به شما می دهم. بروید به سوی مردم و آنها را وادار کنید تا بیعت کنند، هر کس هم بیعت نکرد، با چوب به سرو صورتشان بزنید. آنها رفتند به سوی مردم در حالی که چوبهایی در دست داشتند، آنها مردم را به شدت می زدند و مجروح می کردند و با اجبار برای بیعت با ابوبکر می آوردند.

الجمل شيخ مفيد، ص 59


بهرده برداری از قبیله «اسلم»، براي بیعت گرفتن از مردم:

«طبری» نقل می کند:

«إن أسلم أقبلت بجماعة فبايعوا أبا بكر فكان عمر يقول: ما هو إلاّ أن رأيت أسلم، فأيقنت بالنصر»

قبیله اسلم به همراه جماعتی از مردم با ابوبکر بیعت کردند. عمر گفت: من بیعت قبیله اسلم را که دیدم، یقین کردم که ما پیروز می شویم.

تاريخ الطبري ج 2 ص 244، دارالنشر: دارالکتب العلمیه/ بیروت؛ كامل ابن الأثير ج 2 ص 224؛ الحاوی الکبیر، علی بن محمد ماوردی، ج 14، ص 99؛ دارالنشر: دارالکتب العلمیه/ بیروت  

قبیله «اسلم»، از قبایل عشایر اطراف مدینه بودند و اختلافات دیرینه ای با انصار داشتند. اینها آمدند با توافقات پنهانی وارد مدینه شدند و چماق به دست، مردم را وادار می کردند که با ابوبکر بیعت بکنند. و اگر کسی بیعت نمی کرد او را مورد ضرب و شتم قرار می دادند.


تهدید به آتش زدن خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) برای بیعت:

«بلاذری» متوفی 270 هجری، از «عبدالله بن عون» نقل می کند:

« أَنَّ أَبَا بَكْرٍ أَرْسَلَ إِلَى عَلِيٍّ يُرِيدُ الْبَيْعَةَ، فَلَمْ يُبَايِعْ. فَجَاءَ عُمَرُ، و معه قَبَسٌ فَتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: يا ابن الْخَطَّابِ، أَتُرَاكَ مُحَرِّقًا عَلَيَّ بَابِي؟ قَالَ: نَعَمْ»

ابوبکر برای بیعت گرفتن از علی، کسی را به خانه او فرستاد ولی او بیعت نکرد. عمر در حالی که شعله ای از آتش در دست داشت، با فاطمه در کنار درب خانه مواجه شد، فاطمه به عمر گفت: ای پسر خطاب! آیا می خواهی درب خانه ام را آتش بزنی؟ عمر گفت: آری!

انساب الاشراف، بلاذرى، ج1، ص586؛ تحقيق: سهيل زكار و رياض الزركلي، الناشر: دار الفكر – بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996م  

بررسي سند روايت فوق:

«ذهبی» در مورد «علی بن محمد مدائنی» گفته است:

«المَدَائِنِيُّ أَبُو الحَسَنِ عَلِيُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبْدِ اللهِ: العَلاَّمَةُ، الحَافِظُ، الصَّادِقُ... قال يحيى: ثقة ثقة ثقة.»

علی بن محمد مدائنی، بسیار دانا، حافظ(بیش از صدهزار حدیث حفظ بوده است)، راستگو... یحیی بن معین سه مرتبه گفته است که علی بن محمد مدائنی مورد اعتماد است.

سير أعلام النبلاء ج10، ص 401؛ دار النشر: مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة: التاسعة، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي

«ابن حبان» در مورد «مسلمة بن محارب» گفته است:

«مسلمة بن محارب ثقه»

مسلمة بن محارب مورد اعتماد است.

الثقات ابن حبان، ج7، ص 490؛ دار النشر: دار الفكر - 1395 - 1975، الطبعة: الأولى، تحقيق: السيد شرف الدين أحمد

«ابن حجر عسقلانی» در مورد «سلیمان تیمی» گفته است:

«سليمان التِيْمي: قال ابن معين و النسائي: ثقة.»

ابن معین و نسائی گفته اند که سلیمان تیمی مورد اعتماد است.

تهذيب التهذيب، ج 4، ص176؛ دار النشر: دار الفكر - بيروت - 1404 - 1984، الطبعة: الأولى

«بخاری» در مورد «عبدالله بن عون» گفته است:

«عبدالله بن عون: قال ابن المبارك: ما رأيت أحدا أفضل من ابن عون»

ابن مبارک گفته است که من کسی را با فضیلت تر از ابن عون ندیدم.

تاريخ الكبير بخاری، ج 5، ص 163، ش 512؛ دار النشر: دار الفكر، تحقيق: السيد هاشم الندوي


تهديد به آتش زدن خانه حضرت زهرا برای بیعت؛ به نقل «طبری»:

«طبری» متوفی 310 هجری، روایت تهدید «عمر بن خطاب»، به آتش زدن خانه امیرالمؤمنین برای بیعت گرفتن برای ابوبکر را، اینگونه نقل می کند:

« عَنْ زِيَادِ بْنِ كُلَيْبٍ، قَالَ: أَتَى عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَنْزِلَ عَلِيٍّ وَفِيهِ طَلْحَةُ وَالزُّبَيْرُ وَرِجَالٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ، فَقَالَ: وَاللَّهِ لأَحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَى الْبَيْعَةِ

زیاد بن کلیب نقل می کند که عمر گفت: به خدا قسم اگر برای بیعت کردن از این خانه خارج نشوید، این خانه را با اهلش به آتش می کشم!

تاريخ الطبرى، ج2،‌ ص233؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت


دستور احضار علی (علیه السلام) برای بیعت، به بدترین شکل!!

«بلاذری» در «انساب الأشراف»، دستور و رفتار قابل تأملی را از قول ابوبکر نسبت به امیرالمؤمنین، ،برای گرفتن بیعت نقل می کند:

« عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: بَعَثَ أَبُو بَكْرٍ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ إِلَى عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّه عَنْهُمْ حِينَ قَعَدَ عَنْ بَيْعَتِهِ وَقَالَ: ائْتِنِي بِهِ بِأَعْنَفِ الْعُنْفِ. فَلَمَّا أَتَاهُ، جَرَى بَيْنَهُمَا كَلامٌ. فقال: احْلُبْ حَلَبًا لَكَ شَطْرُهُ. واللَّه مَا حِرْصُكَ على إمارته اليوم إلا ليؤثرك»

ابن عباس گفته است که وقتی علی بن ابیطالب از بیعت با ابوبکر سرباز زد، ابوبکر، عمر را به سوی علی فرستاد و به عمر گفت: علی را به بدترین صورت، نزد من بیاور. وقتی عمر، علی را آورد، بین علی و عمر درگیری لفظی پیش آمد، علی به عمر گفت: پستان خلافت را بدوش، که سهم تو محفوظ است. به خدا قسم انگیزه ای امروز تو را وادار نکرده برای تلاش برای خلافت ابوبکر، مگر اینکه این خلافت فردا به تو برسد.

 أنساب الأشراف بلاذری، ج1، ص 587 ؛ تحقيق: سهيل زكار و رياض الزركلي الناشر: دار الفكر – بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م

در حقیقت، امیرالمؤمنین، پشت پرده تلاش عمربن خطاب برای بیعت گرفتن از مردم برای ابوبکر را، به روشنی بیان می کند. و می فرماید که ای عمر! تو داری امروز زمینه سازی خلافت خود را انجام می دهی. ابوبکر وسیله ای است برای به قدرت رسیدن خودت! و هدف اصلی از ریاست و خلافت، خودت هستی!

«ابن قتيبه دينوری» داستان جسارت به امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) و بیعت اجباری برای «ابوبکر» را، اینگونه نقل می کند:

«فمضوا به إلى أبي بكر، فقالوا له: بايع . فقال : إن أنا لم أفعل فمه؟! قالوا : إذا والله الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك! قال: إذا تقتلون عبد الله و أخا رسوله و أبو بكر ساكت لا يتكلم فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟ فقال: لا أكرهه على شيء ما كانت فاطمة إلى جنبه»

علی را به پیش ابوبکر آوردند و گفتند که بیعت کن! فرمود: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند: اگر بیعت نکنی، به خدای احد و واحد قسم، که گردنت را می زنیم. فرمود: در اینصورت بنده از بندگان خدا و برادر رسول خدا را کشته اید! ابوبکر ساکت بود و حرفی نمی زد. عمر به ابوبکر گفت: دستورت را صادر نمی کنی که کار علی را تمام کنیم!؟ ابوبکر گفت: تا وقتی که فاطمه در کنار علی هست، من علی را بر چیزی مجبور نمی کنم.

الإمامة والسياسة، ج1، ص 16؛ دار النشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م تحقيق: خليل المنصور

این آقایان، برای رسیدن به خلافت، همانجا می خواهند امیرالمؤمنین را از وسط بردارند و بکشند؛ ولی حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را مانع کار خود می دانند و می گویند اول باید فاطمه حذف بشود، بعد برویم سراغ علی! مادامی که فاطمه هست، اگر ما علی را بکشیم، او ما را رسوا خواهد کرد!


نتیجه

بنابر آنچه که بیان شد، مشخص می شود که در رابطه با خلافت جناب «ابوبکر»، نه تنها هیچ نصی از نبی مکرم در این زمینه نداریم؛ بلکه هیچ اجماعی نیز بر خلافت ابوبکر صورت نگرفته است. آنچه بود، اجبار و تهدید بود! آنچه بود استفاده از زور و قهر و غلبه بود! و در حقیقت حکومتی با استفاده از چماق بدستان و زورگویان تشکیل شد و مردم هیچ اختیاری در رد و عدم قبول حکومت و عدم بیعت با ابوبکر، نداشتند.


دوشنبه 31 خرداد 1395 ساعت : 1:6 | نویسنده : شیعه
نظر
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

فهرست مطالب
موضوعات
دیگر موارد